در زمان حاضر یکی از آن روزهایی بود که باید در خانه میماندم و از او مراقبت میکردم.
همزمان، درگیر یک تماس تلفنی مهم کاری بودم؛ گفتوگویی حرفهای با کسی که حدود چهارده سال برای ساختن یک رابطهی کاری قابلاعتماد با او زمان گذاشته بودم. از آن تماسهایی که میتواند مسیر کار را تغییر دهد.
اما متأسفانه حتی اجازه نداد حرف بزنم.
وسط مکالمه پرید، لپتاپ را خاموش کرد، و وقتی هم که اعتراض کردم، آغاز کرد به داد زدن. آنقدر محکم روی لپتاپ زد که واقعاً ترسیدم بشکند.
تا نیم ساعت بعد از قطع تماس، به اجبار اجازه نداد دوباره کارم را ادامه بدهم. مدام تکرار میکرد: «خاموش کن، خاموش کن».
خیلی وقتها به این نقطه میرسم که از خودم بپرسم:
واقعاً چرا اینطوری شده؟
چرا هرچقدر هم که از خودم میزنم، باز هم کافی نیست؟
شبها نهایتاً پنج ساعت میخوابم.
زمان کاریام که قبلاً حداقل پنج روز در هفته و روزی هشت، نه ساعت بود، حالا رسیده به سه روز، هر روز شش ساعت.
و این یعنی عقب افتادن. واقعی، ملموس، دردناک.
زمانی بود که در کارم جلوتر از بقیه بودم. حالا اما حوزههای بهروز یکییکی آمدهاند و من باید یاد بگیرم، بهروز بمانم، بدوم.
ولی شرایط اجازه نمیدهد.
و همین باعث میشود هر روز کمی عقبتر بیفتم.
گاهی آنقدر این فکر تکرار میشود که میترسم:
نکند روزی برسد که دیگر هیچچیز بلد نباشم؟
نکند کارم آنقدر قدیمی شود که هیچکس نپسنددش؟
نمیدانم باید چه کار کنم.
نمیدانم باید به چه کسی، چه چیزی بگویم.
فقط میدانم بعضی وقتها آدم به جایی میرسد که میفهمد
«از ماست که بر ماست»
اما حتی همین فهمیدن هم، همیشه راهحل را با خودش نمیآورد.
برچسب:
نویسنده: کارن اسدیان